جاده صافکنهای جنـگ (۳) - درباره سیاست اپیزمنت غرب درمقابل فاشیسم در دهه سی قرن بیستم
دكتر كريم قصيم
«قدرتهای بزرگ خارجی و به ویژه دولتهای انگلستان و فرانسه، آن طور که عقل و تدبیر و دوراندیشی حکم میکرد، بهموقع نجنبیدند و طی 14 سال بعد از جنگ هیچوقت حاضر نشدند با دولتهای انتخاب شده و دموکراتیک آلمان به صلح و وفاق برسند و برعواقب جنگ و پیمان منفور ورسای نقطه پایانی گذارند»
نظاميها و سرمايهداران برنامه كارشان را به سياستمداران بيمغز، ديكته مي كنند
تابلو نقاشي “كسوف” از گئورگ گروش 1926
ذبح جمهوری وایمار
آدولف هیتلر روز 30ژانویه 1933 بهعنوان صدراعظم رایش آلمان در رأس یک کابینه ائتلافی (با دو وزیر از نازیها، چند وزیر از حزب راستافراطی «دویچناسیونال» و چند غیرحزبی بهقدرت رسید1 معاون وی فرانس فون پاپن2 بود. بدین ترتیب اولین دموکراسی و جمهوری آلمان، معروف به جمهوری وایمار3 رسماً از بین رفت و جایش را نظامی گرفت که خیلی زود به یک دیکتاتوری مطلقه، حزبنازی وپیشوای آن هیتلرتبدیل شد. فرآیند تاریخ بعدی نشان داد که روی کارآمدن سرجوخه سابق جنگ جهانی اول، نقطه عطف بسیار مهم وتعیین کننده درسرنوشت آلمان و همه ملتهای اروپا و مآلاً جهان بودهاست.
پیش ازکسب قدرت، یعنی در فاصله سالهای بحرانی 1933- 1930 حزب نازی از یک جریان نژادپرست کوچک که حتی سال1928 هنوز در مرتبه دهم پارلمانی بود، به کمک ترکیبی اززور شبه (نظامیان نازیSA) و تأثیرکارزارهای تبلیغاتي4 بیمانند، تلاش بیوقفه تشکیلاتی وبالاخره جلب همکاری سران وستونهای قدرت آشکارونهان کشور(شخص هیندنبورگ، سران ارتجاعی ارتش و بخشی مهم ازبانکداران و صاحبان سرمایه بزرگ ) سرانجام همه رقبا را کنارزد و سرکارآمد.
نظامیها که راه کسب قدرت را برای هیتلر بازکردند، و رهبران احزاب راست دیگر که با او ائتلاف کردند و نردبان ترقی وی شدند،همگی گمان میکردند شخص هیتلر درچهارچوب یک کابینه متشکل ازسیاستمداران قدیمی کارکشته به سادگی قابل مهارخواهد بود. بعضیها حتی از این راهحل (ائتلافی) سخت احساس رضایت میکردند. گویي موفق شده بودند گرگی درنده را به سگی کوشنده بدل کنند و به پاسبانی سر گله پراکنده بگذارند.
اکثراً فکر میکردند دولت وی مستعجل خواهد بود و درگیرودارکارهای ناشناخته اداری و... به قولی «خودش میخشکد و میافتد». یکی از سیاستمداران معروف سوسیالدموکرات حتی لازم نمی دید خوشحالی خود را ازاین بابت پنهان کند:
« وقتی برایتشاید خبرصدراعظم شدن هیتلر را شنید دستهایش را ازخوشحالی بهم مالید و به صدای بلند گفت خوب شد کلکش کنده است، چون او توان حلوفصل مشکلات حکومتی را نخواهد داشت،کارش ساخته است».5
یک چنین تصوری از ذهن هیندنبورگ پیر و فرانس پاپن جاهطلب…و دیگر رقبای هیتلر هم میگذشت. همه هیتلر را دستکم میگرفتند، ولی زندگی درس مخوفی بهآنها داد.
اما دولتهای همسایه و بسیاری ازناظران سیاسی داخل وخارج جا خورده بودند. بهخصوص سمتگیری سیاست خارجی دولت جدید مهمترین نگرانی به شمارمی رفت. سران کشور این مشکل را پیشاپیش میشناختند و بههمین جهت بهخواست و اصرار اکید شخص ریاست رایش، پال هیندنبورگ، پست وزارت خارجه درکابینة هیتلر کماکان در دست سیاستمدار معقول و آشنایی چون فون نویرات، وزیرخارجه قبلی، باقی مانده بود که شاید به این صورت نزد خارجیها نوعی تداوم سیاست خارجی قبلی القاء شود وموجب آرامش همسایگان و جامعه ملل باشد.
اهداف و برنامههای هیتلر علیالاصول پنهان نبود. اهم عقاید و کارهایی که درنظرداشت ازده سال قبل، حتی به صورت کتبی دردست بود(کتاب «نبرد من» نوشته سال 1923) ،در فاصله یک دهه گذشته هم هیتلریک قدم ازآن اهداف وخواستهها کوتاه نیامده بود. با وجود این، شرایط کشور بسیار بحرانی بود، توفانی از فقروعصیان و نارضایتی و انقلاب میتوانست تومار حیات قدرتهای پیروفرسوده ارتجاعی حاکم را درهم پیچد. علاوه بر حزب رفرمیست سوسیال دموکرات پرجمعیت، حزب کمونیست و سندیکاهای کارگری هم درسالهای بحران خیلی قوی شده بودند. آرا و افکار سوسیالیستی درسراسرجامعه پخش بود. اوضاع و احوال سیاسی- اجتماعی آلمان به صورتی بود که واقعاً «پایینیها نمیخواستند و بالاییها نمیتوانستند»، البته تا هیتلرسرکارآمد!
ارتجاع کهنه و فرسوده حاکم همه برگهای سنتی خود را بازی کرده وباخته بود. از اشراف و ژنرالها دیگر کسی باقی نمانده بود که بتواند کشتی بحرانزده حکومت آنها را به ساحل نجات رساند و با طرح و برنامه و سازمان کارآمدی گره ازکارفروبستهشان بگشاید. صاحبان و ستونهای قدرت، درمانده و وحشتزده، بالاخره شرایط اصلی هیتلر را پذیرفتند و صندلی صدارت را دراختیار وی گذاشتند. او غیر از ارتش، همه برگهای برنده را در دست خود داشت: سازمان مستحکم حزبی، دستگاه کارکشته تبلیغاتی جملگی با طرح و برنامه و ایدئولوژی واحد، بهعلاوه چهارصد هزارشبه نظامیان اس آ.که تشنه خونریزی بودند.
هیتلر، روبه توده های بحرانزده، درصحنه اقتصاد علناً وعده کاروشغل سریع می داد. با کدام پول و سرمایه؟ میگفت با «مصادره اموال وسرمایه یهودیان» که قصد جانشان را داشت، لیکن برای راه انداختن صنایع خوابیده کشور البته کفاف نمیکرد و جوابگوی ابعاد عظیم بحران نمیشد، ولی درهرحال شعاری بود که ذهن ورشکستگان تیره روز را می گرفت و بزعم بیکاران کورسویی روبه اشراف وحشت زده و سرمایهداران بحرانزده هم ازضرورت حفظ مالکیت و حمایت دولت از شرکتهای آلمانی سخن میگفت والبته علیه بلشویکها کف به لب میآورد. خودش را منجی ملت و سرمایهداری آلمان نشان میداد، با کدام ضمانت؟ نهتنها با اخراج علنی جناح بهاصطلاح «سوسیالیست»(جناح اوتواشتراسر6) ازحزب «ناسیونال سوسیالیست» خودش، بلکه با طرح و تدارکات پنهانی جهت کشتار کمونیستها و کنارزدن سوسیال دموکراتها و... !
این خط اصلی سیاست داخلیاش بود. درجریان نطقهای انتخاباتی بارها خطاب به صدراعظم قبلی ندا داده بود:
« آقای پاپن....من خواهان نابودی مارکسیستهای مفسد هستم...»7.
پیش ازصدراعظم شدن، یک شرط اصلی هیتلربرای قبول مشارکت درقدرت همین «تصفیه حساب خونین» با مارکسیستها بود. گوبلز نتیجه یک کنفرانس سران حزب با حضورهیتلر ، جهت تعیین خط مذاکره با حاکمان را چنین خلاصه می کند:
«اگرآنها [یعنی صاحبان قدرت و طرفهای مذاکره با هیتلر] قبول نکنند و دست ما را باز نگذارند که با مارکسیستها تصفیه حساب کنیم، آن وقت دیگررسیدن به قدرت برای ما بکلی بی فایده است».8 انگار رسالت جنایت را اختصاصاً بعهده داشتند!
هیتلر دریک کلام مرگ خونین جمهوری و قانون اساسی وایمار را می خواست و پیش از روی کارآمدن، این شرط را به کرسی نشاند وجواز ذبح جمهوری و کشتوکشتارها را از موتلفان دریافت کرد.
دریکی ازآخرین مذاکراتش با فرانس فون پاپن(سرشرایط ائتلاف ) که درمنزل فون شرودر ، یک بانکداربزرگ کلنی برگزارمی شود، هیتلر ازضرورت «تغییرات زیاد درکشور» حرف می زند و این که حاضراست پاپن را به عنوان معاون خود بپذیرد هرآینه وی نیزلزوم این «تغییرات» را قبول کند:
« جزء تغییراتی که هیتلردراین موقع بدانها اشاره کرد، دورکردن همه سوسیالدموکراتها، کمونیستها و یهودیان ازمقامات بالا و استقرارمجدد نظم و امنیت عمومی بود. پاپن و هیتلر علی الاصول به توافق رسیدند...».9
این توافق را هم هیتلر خیلی زودتر ازآن چه همه تصورمی کردند به مرحله اجرا گذاشت. تدارکات لازم را قبلاً دیده بود.
روز 27 فوریه1933 یعنی هنوز یک ماه هم ازروی کارآمدن او نگذشته بود که درساختمان رایشتاگ آلمان دربرلین یک آتش7سوزی پیش میآید. هیتلر ودیگر سران نازی بلافاصله مسئولیت آتشافروزی را علناً گردن کمونیستها میاندازند و ناگهان یک فضای هیستریک علیه نیروهای چپ درسراسرکشور به وجود میآید و صدراعظم، با تبانی معاونش پاپن از هیندنبورگ فرمان امضا شده و اختیارات فوقالعاده «جهت حفظ امنیت» میگیرد. توسط این فرمان، بهسرعت قانون اساسی را معلق و تمام حقوق اساسی مردم و احزاب و سندیکاها را ازحيز انتفاع میاندازد. روزبعد، یعنی28 فوریه، دهها هزار شبه نظامی مسلح اس.آ. که آماده هجوم بودند، میافتند به جان کمونیستها و بهخصوص روزنامهنگاران چپ و دموکرات سراسر کشور قلعوقمع بزرگ و غافلگیرکننده ،تقریباً بدون هیچ مقاومت قابل توجهی انجام میشود.10
یک سال قبل ازاین تاریخ، پترپانتر (نام مستعار ِ کورت توخولسکی)، یکی ازمعروفترین نویسندگان آزاده ونترس آلمان، سرخورده ازسستی و عدم ایستادگی رهبران احزاب چپ و دموکرات درمقابل تهاجم هیتلرو نازیها علناً درمقاله يي نوشته بود:
«بالا آمدن کسانی چون موسولینی یا سرجوخه هیتلر، بیشتر از آن که محصول توشوتوان خودشان باشد، ناشی از بی پرنسیپی حریفان است. راز صعود و قدرت یافتن این اراذل همانا سقوط شخصیت مخالفان آنهاست ... دوروبرم بوی بد به مشام می رسد، بوی تسلیم و حرکت به سوی رایش سوم».11
یک نتیجه خیلی مهم این موج اول و موفق سرکوب، غیبت 81نماینده برگزیده حزب کمونیست دراجلاس 23ماه مارس رایشتاگ است. هیتلر، همانطورکه گفته شد، ابتدا در رایشتاگ فاقد اکثریت بود. ولی با زندانیشدن، فرار و یا اختفای نمایندگان فوق، نازیها صاحب «اکثریت مطلق» میشوند. با چنین اکثریتی، هیتلرطرح معروف به «قانون تفویض اختیارات به صدراعظم» را به تصویب میرساند که توسط آن همه احزاب و سازمانهای سیاسی کشور در ظرف مدت کوتاهی یا می بایست درخط حزب حاکم مطیع باشند و یا خود را منحل کنند، وگرنه رسماً « غیرقانونی» وقابل تعقیب به حساب می آمدند.
در خیلی از تحلیلهای مورخان، این کار به عنوان «کودتای دوم هیتلر»، (بعد ازآن سرکوب 28فوریه که کودتای اول خوانده شد) آمده است. بلافاصله پس ازاین توطئه خونین، ابری از تبلیغات عظیم نازیها تحت عنوان « رستاخیز ملی» همه جا را می پوشاند. بدین ترتیب، درظرف کمتراز 6ماه جامعه و کشور آلمان تحت سیطره و فرمانروایی بلامنازع «پیشوا» قرارمیگیرد.
با مرگ جمهوری، نسلی از مبارزان سیاسی چپ و دموکرات و مفاخرفرهنگی وهنری کشور چون با نازیها همکاری نمیکنند یا به قتل می رسند و یا روانه اردوگاهها و زندانهای رژیم هیتلری میشوند. «نظم و امنیت برقرارمیشود»!
توماس مَن(نویسنده شهیر برنده جایزه نوبل ادبیات)، اینشتین و بسیار دانشمندان معروف دیگر، ویلی برانت (فعال سوسیالیست) برتولد برشت، (نمایشنامه نویس و کارگردان تئاتر، کمونیست)، ارنست بلوخ (فیلسوف بزرگ مارکسیست)، مارلین دیتریش (هنرپیشه مشهور وضدفاشیست)...وهزاران هزار زنومرد آلمانی که نمی خواستند به نازیها کرنش کنند و نمیتوانستند ساکت بنشینند، به مهاجرت می روند. صلیب شکسته دراهتزازست.
خبط قدرتهای فاتح
هیتلردرطول سه سال کارزارهای انتخاباتی، از29 الی 32، پیوسته علیه ورسای حرف زده و مردم را علیه دولتهای وقت تحریک کرده بود. چکیده حرفهایش این بود که نظام ودولتهای دموکراتیک مانع خلاصی ازپیمان ورسای و تجدید قدرت ارتش و «عزت آلمان» هستند. مرتب با احساسات تحقیرشده ملت آلمان بازی میکرد و قول بازسازی نیروهای مسلح و بالابردن سطح تسلیحات سنگین و مجد و عظمت ملی میداد.
البته، مبارزه با مفاد و فشار ورسای امری بود که بدون استثناء همه دولتها و کابینههای قبلی دنبال آن بودند. منتها با زبان مذاکره و ابزار دیپلوماسی. شگفت آن که قدرتهای بزرگ خارجی و بهویژه دولتهای انگلستان و فرانسه، آن طور که عقل و تدبیر و دوراندیشی حکم میکرد، بهموقع نجنبیدند و طی 14 سال بعد از جنگ هیچوقت حاضر نشدند با دولتهای انتخاب شده و دموکراتیک آلمان به صلح و وفاق برسند و برعواقب جنگ و پیمان منفور ورسای نقطه پایانی گذارند. هرآینه آنها همان امتیازاتی را که بعدها به نازیها دادند، به موقع به دولتهای جمهوری داده بودند، بهطورقطع مسیر رویدادها عوض میشد و احزاب راست افراطی مثل نازیها و...چندان مستمسکی برای تبلیغات تندوتیز خود نمییافتند. دولتهای انگلیس و فرانسه میتوانستند پس از عضویت آلمان درجامعه ملل (1925) با حل وفصل مسائل غرامت و اعاده استقلال و برابری آلمان درحقوق بینالملل، اساساً زیر آب تبلیغات فاشیستی را بزنند و به تثبیت نیروها و احزاب دموکرات و جمهوریخواه و کابینههای انتخابی آنها امداد رسانند. درچنین وضعی این دولتها میتوانستند – مانند انگلستان و فرانسه - بههنگام وقوع بحران جهانی 1929 کابینه ائتلاف ملی از احزاب و گروههای طرفدار قانون اساسی تشکیل دهند. وبه کمک همدیگر بحران را ازسر بگذارند. ولی افسوس، فاتحان، به قول چرچیل «درپیروزی بزرگوار» و دوراندیش نبودند و با این خبط و غفلت بزرگ ، زمینه برای غلیان عقاید نژادی و شعارهای فاشیستی درآلمان بیشترو بیشتر مهیا شد جو جامعه برای جولان ناسیونالیسم و آژیتاسیون فاشیستی رفته رفته مساعد شد و نازیها فرصت را با تمام قوا عنیمت شمردند.
دراین حال قدرتهای ضامن پیمان ورسای، هنوز دچار نخوت فتوحات گذشته، وکم کم مبتلا به وحشت و ویروس ضد کمونیسم، هم از نگهداری نظم خودخواسته عاجز بودند و هم از مقابله با فاشیسم مهاجم گریزان. اینها درنهان به طرح وسودای دیگری می اندیشیدند:
اپیزمنت، مهار هیتلر از راه چشم بستن برجنایات او در داخل و اجابت خواسته هایش در خارج!
افکارشنیع و نقشههای شیطانی
هیتلردر1923، درآن یک سال که به«مجازات» کودتای مونیخ در زندان بهسربرد، همه افکارخود علیه پیمان ورسای و کل مواضع نژادی و طرحهای شیطانی جنگ و کشتارهای بعدی، یعنی درواقع ایدئولوژی نازی و راهحلهای آن برای رفع فشار فاتحان، نابودی دشمنان و بهاصطلاح «احیاء مجد و عظمت جهانی آلمان» را درکتاب قطور «نبرد من» به رشته تحریردرآورده بود، ازجمله کلی مزخرفات نژادی نسبت به اسلاوها و فرانسویها.
دررساله حاضر جای نقل مفصل فضولات فکری هیتلر نیست، ولی ناچاریم برای فهم خبط و خطاها وسهل انگاریهای همسایگان، به ویژه برای وضوح ابعاد انحراف استراتژیک سیاست اپیزمنت غرب، دستکم به مختصات اصلی و اهداف استراتژیک هیتلر، که تا به آخر هم آنها را پیگیری کرد، فشرده اشاره کنیم. او ضمن یادآوری خاطرات جوانیش، راجع به «نژادهای پست» همسایههای شرقی آلمان چنین می نویسد:
« اجتماع نژادها درپایتخت اتریش توی ذوقم میزد. ازاین آش درهم جوش چک و لهستانی و مجار وصربی و کروآتی و از این قارچ ابدی نوع بشر، یعنی قوم یهود، احساس بیزاری و نفرت می کردم… برای حفظ پاکی خون آریایی و تصفیه نژاد آلمانی میباید از حرامزادگی و آمیزش با نژادهای پستتر جلوگیری شود... وظیفه و حق نژاد برتر این است که به تصرف واستثمار وتملک بپردازد. حتی اگر برای حفظ منافع خود لازم دید سایر نژادها را ازبین ببرد. چون آلمان پرجمعیت بود و احتیاج به فضای حیاتی بیشتری داشت حق او بود که به عنوان یک قدرت بزرگ سرزمینهای اسکاندیناوی و سرزمینهای گسترده اسلاوها[ صربها،اوکراينیها و روسها...] را به تصرف درآورده و آنها راازآن سرزمینها به جای دیگری کوچانده وآلمانیها را در اراضی تسخیر شده اسکان دهد. با توسعه محل سکونت عالیترین نژاد و متحد شدن ملل آلمانی زیریک پرچم حتی نوع بشر منتفع می شود... آلمان یا باید یک قدرت جهانی باشد و یا اصلاً وجود نداشته باشد».
حال اگر درسال 1933 ملتهای همسایه شرقی آلمان درست ازاین مواضع هیتلر آگاهی نداشتند، لیکن سرویسها و مآلاً رهبران آنها که درجریان بودند و حواسشان بود که چه هیولای گرسنه و خونریزی کنار سرزمین آنها به قدرت رسیده و خود را به سرعت آماده حمله میکند:
«هنوز سه روز از به قدرت رسیدن و صدراعظم شدن هیتلر بیشتر نمیگذشت که همه سران ارتش را دریک نشست پنهانی جمع کرد و طی یک سخنرانی خطاب به فرماندهان ارتش هدف نهایی سیاستش را چنین اعلام نمود: تصرف سرزمینهای فراسوی مرزهای شرق آلمان و آلمانیزه کردن بی محابای این متصرفات برای زندگی آلمانیها»12
این بود خطمشی صدراعظم رایش آلمان نسبت به سرزمینها و ملتهای همسایه آنسوی مرزهای شرقی. و اما درباره آن سوی مرزغربی کشور، نسبت به دشمن دیرینه آلمان یعنی فرانسه چه خطی درپیش داشت؟
هیتلر قبل از روی کار آمدن، دریکی ازگفتوگوهای مقدماتی با صدراعظم برونینگ، نظرات خود را برای حلوفصل برخی مسایل مهم چنین خلاصه میکند:
« درصورتی که سر کار آید، نه تنها قرضهای آلمان و غرامتها را ملغی اعلام میکند، بلکه شروع میکند به بالابردن سطح تسلیحات ارتش، بعد با انگلستان و ایتالیا اتحادی درست میکند و فرانسه را با زور بهزانو درمیآورد».13
و البته این نقشه سیاسی منطبق بود بر مواضع خصمانه و نفرت انگیزش نسبت به ملت و کشورفرانسه، که مبنای آنها قبلاً درهمان کثافتنامه «نبرد من» آمده بود:
«ازنظر نژادی فرانسه چنان در زنگی شدن پیش رفته که میتوان فرانسه را یک ملت سیاه درخاک اروپا دانست... اگر تا سیصد سال دیگر وضع فرانسه بدین منوال باقی ماند، آخرین بقایای خون و نژاد فرانسوی دردولت دورگه اروپایی آفریقایی، که درحال پیشرفت است، محو و نابود خواهد شد».
هیتلر این افکار مسموم را ده سال پیش ازصدراعظم شدن نوشته بود، ولی درتمام این سالها همه کادرها واعضا و هواداران حزب اساساً با «نبرد من»، همچون کتاب مقدس نازیها، آموزش دیده و بارآمده بودند. بخش بزرگی ازکینهتوزیهای بعدی نازیها با فرانسه معلول همان مواضع وپرورش «تئوریک» بود. در کتابش ازملت فرانسه به عنوان «وحشتناکترین دشمن آلمان» یاد می کند و با اشارات دیوانهوار نژادی به نفرت و انتقام دامن میزند:
«فرانسه وحشتناکترین دشمن ما بوده و هست. این سرزمین که اساساً بیش از پیش زنگی میشود، دراثر اهداف فرمانروایی درجهان که یهودیان[فرانسه] درسر میپرورانند، خطری پایدار برای نژاد سفید دراروپا شده است. این دشمن موروثی مردم آلمان عطش سادیستی به گرفتن انتقام ازما دارد که با خونسردی و حسابگری به حرامزاده کردن قلب اروپا مشغول است. می خواهد با این کار، یعنی با آلوده کردن نژاد سفید با خون انسانهای پستتر، نژاد سفید را از پایهگذاری یک وجود مستقل محروم کند».
1933، غفلت تاریخی دولت فرانسه
البته نه این افکار کثیف نژادی و نه خطوط سیاسی و خصومت بنیادی هیتلر نسبت به همسایگان شرق و غرب آلمان، و نه - آن طورکه پژوهشهای بعد ازجنگ نشان داد - تصمیمات نظامی پنهانی وی - هیچکدام ازچشم سرویسها و مسئولان کشورهای همسایه پنهان نمانده بود. بعضیها چون لهستانیها به شدت احساس خطر میکردند و حاضربودند تا دیر نشده بطور مشترك دست بهکار شوند تا همان اول جلوی فاجعه گرفته شود.
در واقع، همان زمان که سران و مطبوعات انگلیسی متعلق به Clivden – Set، مشغول خوشامدگویی به صدراعظم جدید آلمان بودند، رئیس کشور لهستان، مارشال ژزف پیلزودسکی، پیکی به فرانسه اعزام میکند و پیامی سربه مُهر برای مقامات کشور دوست میفرستد :
«مارشال پیلزودسکی، رهبر لهستان، از دولت فرانسه میپرسد، آیا بهترنیست همین حالا که هیتلر ازنظر نظامی هنوز قوی نشده بطور مشترك اقدام شود و هرچه زودتر کارش یکسره شود. فرانسویها آن قدر تعلل نشان میدهند (چون انگلستان روی خوش نشان نمیدهد) واین پاوآنپا میکنند که هیتلر[ ناگهان درنقش فرشته صلح با همسایگان] بهمیدان میآید واولین نطق صلحدوستانه خود را میکند و وضعیت برای طرفهای مقابل دشوارمیشود. بعداً نیز همین طور وضع سختتر و سختر میشود، چون هروقت یکی از قدرتهای اروپا – چه فرانسه، چه لهستان، یا روسیه – حاضر به اقدام علیه هیتلر است، آنهای دیگرموافق نیستند و چون یک قدرت به تنهایی حاضر بهعمل نمیشود،زمان اینطور ازدست میرود و درنتیجه اصلاً هیچ اقدام مهمي صورت نمیگیرد تا سرانجام کارازکارمی گذرد».14
سالها بعد، درآستانه حمله نظامی هیتلردرجبهه غرب بهمنظور تسخیر و اشغال فرانسه، گوبلز درحضوریک جمع کوچک و برگزیده نمایندگان مطبوعات آلمان (5 آوریل 1940)، با دریدگی خاص وزیر تبلیغات هیتلر، گناه حمله قریبالوقوع را به گردن خود فرانسویها می اندازد و آنها را بابت جدی نگرفتن مطالب کتاب «نبرد من» و غفلت اولیه دولت وقت خودشان به سخره میگیرد:
« درسال 1933، نخست وزیر فرانسه میبایست بهخود بگوید (و اگرخود من هم نخست وزیرفرانسه بودم همین فکر را می کردم که ): خوب، هیتلر صدراعظم رایش آلمان شده. این همان کسی است که کتاب «نبرد من» را نوشته، که فلان و بهمان مطلب [راجع به فرانسه] درآن بهچشم میخورد. پس چنین کسی را نباید درهمسایگی تحمل کرد، باید جنبید و بلافاصله دفع خطرکرد. ولی نخیر، حضرات این کار را نکردند. چشم بر خطر بستند. بعد هم گذاشتند ما هرکاری که میخواهیم بکنیم، ما منطقههای خطیرفیمابین را [راینلند که طبق پیمان ورسای باید غیرنظامی میماند ولی هیتلر آن را اشغال کرد ونیز منطقه سار] یکی بعد از دیگری گرفتیم و آنها باز دست روی دست گذاشتند. حالا که ما حسابی مسلح شدهایم، و حتی بهتراز خودشان هم مسلح شده ایم، حالا اعلام جنگ میکنند.»15
ادامه دارد
پانويس:
1- حزب نازی و هیتلر پیش از بهقدرت رسیدن توسط بندوبست با سران ارتش و هیندنبورگ (ازجمله رشوه دادن به فرزند هیندنبورگ 84 ساله) هرگز درهیچ انتخاباتی نتوانسته بود بیشتر از 37% آرا به صندوق ریخته را به دست آورد. اگر آن 63% دیگر، یعنی اکثریت آرا و احزاب مربوطه میتوانستند به تناسب نزدیکی سیاسی با همدیگرمتحد شوند، یا مثلاً احزاب سوسیالیست، کمونیست و دموکرات لیبرال با هم ائتلاف کنند، هیچگاه فاشیستها بهقدرت نمیرسیدند.
2- فرانس فون پاپن متولد 1879 میلادی، ازاشراف پروس و یکی از آخرین صدراعظمهای دوره بحرانی 1932 آلمان، که صرفاً با احکام فوقالعاده هیندنبورگ کارمیکرد، موفق به پیشبرد برنامههای سیاسی نشد و به علت مخالفت ژنرال اشترایشر – مرد قدرتمند ارتش درآن زمان – در دسامبرهمانسال سقوط کرد و خود اشترایشر با فرمان هیندنبورگ سرکار آمد.
3- پس از شکست سخت آلمان درجبهه غرب جنگ جهانی اول،کنارکشیدن ستاد ارتش و فرار امپراتور و سپس روی کارآمدن سوسیالدموکراتها، مقارن ِ شورش و قیام گروهها و احزاب چپ دربرلین و بعضی شهرهای دیگر... در انتخابات 19ژانویه 1919، که برای نخستین بار زنان هم حق رأی داشتند، نمایندگان مجلس مؤسسان برگزیده میشوند. مجلس ناسیونال (موسسان) درروز 6فوریه 1919 درشهرآرام وایمار اولین اجلاس خود را تشکیل میدهد. درروز 11فوریه مجلس ناسیونال فریدریش ابرت ازحزب سوسیال دموکرات به عنوان اولین رئیس جمهور رایش آلمان انتخاب و جمهوری وایمار تأسیس میشود. دو روز بعد فیلیپ شایدمان به عنوان اولین نخست وزیر با یک کابینه ائتلافی از سوسیال دموکراتها، حزب میانه و حزب دموکرات شروع بهکارمیکند. جمهوری وایمار تا سال 1929 ازمحیط و قوانین دموکراتیک ، شکوفایی خوب اقتصادی، وزنه سیاسی روبه اعتلاء و فضای غنی هنری فرهنگی(فیلم و نقاشی ونویسندگی) وتوان علمی پیشرونده ( فقط 17 مورد جایزه نوبل علم و ادبیات) برخوردار بود. احزاب و نیروهای افراطی با بحران 1929 اوج گرفتند و جناح راست نظامی ( باقیمانده از دوران امپراتوری) وسیاسی، بخصوص تلافی جویان ناسیونالیست و نازیها کشور وجمهوری را به سراشیب سقوط سوق دادند.
4- نازیها به رهبری هیتلر و سازماندهی تبلیغاتی توسط گوبلز و تشکیلات گرگوراشتراسر کارزارهای سراسری انتخاباتی به راه میاندازند که درعظمت برنامه ها و تأثیرگذاری روانشناسی تا آن زمان سابقه نداشته است. برای جلب توجه برای اولین بار ازشبکه های تردد گسترده با اتومبیل استفاده می شود و به ابتکار گوبلز هیتلر برای نخستین بار با هواپیما به اقصی نقاط کشور پرواز و هر روز چندبار به سخنرانی میپردازد، گزارشهای صدا و سیمای این سخنرانیها برای اولین بار تهیه میشود و درپربینندهترین سینماها و رادیوها روز وشب پخش میشود …
5 -کتاب «افسران علیه هیتلر» به زبان آلمانی ص 12
Fabian von Schlabrendorff, Offiziere gegen Hitler
تقریباً همه هیتلر را دست کم می گرفتند. خیلی زود روال رویدادهای بعدی درس مخوف دیگری به آنها آموخت.
6- اوتو اشتراسه (متولد 1897 فوت1974)، بعد ازبازگشت ازجنگ اول درسرکوب جمهوری شورایی مونیخ 1919 شرکت داشت، به دانشگاه رفت و اقتصاد خواند، نخست به حزب سوسیال دموکرات پیوست، از1925 عضو حزب نازی شد و به سبب تواناییهای تئوریکش درحزب بالا آمد و جزو سران جناح ضد سرمایه داری و «سوسیالیستی» حزب به شمار می آمد و در بین اعضا حزب در بهخصوص برلین هواداران زیادی داشت. درسال 1930 دراعتصابهای برلین فراخوان به همکاری دراعتصاب با کمونیستها ولی بلافاصله هیتلر به برلین رفت و این همکاری را قدغن و اتو اشتراسه را مجبورکرد از حزب کنارهگیری کند. بلافاصله پس از اعلام جدایی او ازحزب نازی، کمکهای مالی سرمایهداران به هیتلر افزایش چشمگیری یافت.
7- دریکی ازسخنرانیهای انتخاباتی سال 1932 به نقل از کتاب بالاک ص 221 ؛Alan Bullock, Hitler
8- یادداشت گوبلز درباره نتیجه کنفرانس هیتلربا سران نا