که انسان بداند مردم آن چگونه کار ميکنند،
چگونه عشق ميورزند و چگونه ميميرند»
آلبر كامو_ رمان طاعون
«طاعون» يكي از بهترين آثار آلبر كامو است. در اين رمان، شهري طاعونزده تصوير ميشود. طاعون نام سمبليكي است كه ميتواند مصاديق متعدد و مختلفي داشته باشد. براي ما هم معناي خاص خودش را دارد. طاعون در زمانه ما مصداق بارز «آخوند» است. شهر كامو را طاعون، زده بود و ميهن ما را آخوند. از اين نظر شهر طاعونزده كامو از جهات بسياري شباهت به «شهر» آخوندزده ما دارد.
آخوندها هر بدي داشته باشند اين خوبي را داشتهاند كه با كارهايشان نياز به خيالپردازي را از ما گرفتهاند. چرا كه هرچه تخيل خود را بهكار بيندازيم تا شايد ابعاد فاجعه حاكميت آنها را بشناسيم در برابر وقايع جاري و عادي روزمره در ايران كم ميآوريم. نيازي بهزحمت ما نيست. كافي است اخبار را از روزنامههاي خود رژيم تعقيب كنيم. و ما در اين سلسله گزارش سعي خواهيم كرد گشتي در اخبار رژيم بزنيم و با خلاصه و دستهبنديكردن برخي، از آنها عكسهايي فوري بگيريم. عكسهايي كه البته هريك زخمي آشكار يا پنهان يك ميهن آخوندزده هستند.

بسيار شنيدهايم كه آخوندها ايران را بهيك گورستان بزرگ تبديل كردهاند. پس ما هم خوب است از مرگ و ميرها شروع كنيم. اولين عكس فوري ما از يك بيمارستان است. اين بيمارستان، تنها بيمارستان متعلق به تأمين اجتماعي در شيراز است كه نهتنها به بيمهشدگان اين شهر، بلكه به بيمهشدگان جنوب كشور خدمات ارائه ميدهد. اما از سال54، يعني سال تأسيس آن، هيچ رسيدگي فني به ساختمان بيمارستان نشده است. در نتيجه چندي پيش بر اثر فرسودگي كابلهاي آسانسور و سقوط آن، دست و پاي عدهيي از عيادتكنندگان و پرسنل بيمارستان شكست و در بيمارستان بستري شدند. اما اينبار سردخانه آن از كار افتاده و بوي تعفن اجساد مردم را كلافه كرده است. به گزارش خبرگزاري رژيم(فارس) از شيراز: «در پي از كار افتادن سردخانه بيمارستان شهيد بهشتي تأمين اجتماعي در شيراز، بوي تعفن اجساد، مردم را ساعتها آزار داد».
عكس فوري بعدي درباره مرگ و مير كودكان است. به اردستان برويم و از قول خبرگزارش جمهوري اسلامي (2تير86) بخوانيم.
رئيس مركز بهداشت شهرستان اردستان در يك جلسه رسمي، سوءتغذيه كودكان را يك مشكل عمده معرفي كرده است كه عواقب جدي براي كودكان دارد. او گفته است: «سوءتغذيه هزينههايي را بهطور مستقيم ازجمله، درمان عفونتها، افزايش موارد سقط، مردهزايي، افزايش مرگ و مير كودكان و هزينههاي غير مستقيم ازجمله، كاهش بهره هوشي، توانمندي جنبي، قدرت توليد و يادگيري، افت تحصيلي و تغييرات رفتاري را در كودكان در بر دارد».

البته روشن است كه «سوءتغذيه» كلمه بسيار شيكي است كه آن مقام مسئول بهكار برده است. مشكل اصلي فقر سوزان و گرسنگي مستمر است. عكسهايي كه از جستجوي كودكان در زبالهدانيهاي بزرگ اطراف شهرها براي يافتن تكه غذايي منتشر شده بسيار گوياتر هستند.
اما اين مقام رسمي ضمن صحبتهاي خود آماري را ارائه كرده كه بسيار تكاندهنده است: «۵/52درصد مرگ و مير كودكان زير شش سال اين شهرستان به دليل سوءتغذيهاست».
توجه شود! بيش از نيمي از مرگ و ميرها بهخاطر گرسنگي مفرط است. والا كه سوءتغذيه كه آدم را نميكشد. اما در هرصورت فرقي نميكند. نبايد وقت را تلف كرد. همين كه اين كودكان شانس آورده و بهدست والدينشان كشته نشدهاند بايد كلاه را بالا انداخت. به نحوست حاكميت آخوندها هر ازگاهي جنايتي درباره كودكان معصوم توسط والدينشان منتشر ميشود كه به راستي غيرقابل باور است.

عكس فوري ديگر ما مربوط به كشتهشدن دو فرزند به دست پدرشان است. گزارش را مستقيماً از روزنامه اعتماد نقل ميكنيم: «مرد معتادي که نوزاد 27روزه و جنین یک ماهه همسرش را به قتل رسانده بود اينبار به اتهام فلج کردن پسر سه سالهاش تحت بازجويي قرار گرفت. چندي پيش زن 21سالهيي به نام زهرا به پليس آگاهي ورامين مراجعه و عليه شوهر 33سالهاش که منوچهر نام دارد شکايت کرد. زهرا در حالي که بهشدت ميگريست و مرتب تکرار ميکرد از زندگي با همسر معتادش بهستوه آمده و ديگر نميتواند اين وضعيت را تحمل کند به مأموران گفت: منوچهر بهشدت به مواد مخدر اعتياد دارد و همين مسأله باعث شده دچار اختلالات رواني شود و مشکل عصبي پيدا کند. چند روز پيش پسر سهسالهام بهنام عليمحمد در حال گريهکردن بود که شوهرم ناگهان عصباني شد و تعادلش را از دست داد. او به سراغ فرزندمان رفت و او را زير مشت و لگد گرفت و ضربهيي محکم به سر عليمحمد زد. پس از آن پسرم بيحال شد و من که بهشدت ترسيده بودم وي را به بيمارستان رساندم. پزشکان پس از معاينه فرزندم اعلام کردند جمجمه سر او شکسته است، پسر سهسالهام بر اثر اين حادثه کاملاً فلج شد و اکنون دکترها اميدي به بهبودي او ندارند. ظاهراً زماني که منوچهر ضربه را به سر پسرم وارد کرده انگشتر در انگشتش داشته و اين انگشتر باعث شکستهشدن سر عليمحمد شده است. زن جوان در ادامه اظهاراتش گفت شوهرم سال81 نيز پسر ديگرمان را بهقتل رساند. او آن زمان هم به مواد مخدر اعتياد داشت تازه 27روز از تولد فرزند اولمان ميگذشت و نوزادم مرتب گريه ميکرد. من هر کاري کردم نتوانستم آرامش کنم در يک لحظه منوچهر عصباني شد به سراغ فرزندمان رفت و او را بلند کرد و به زمين کوبيد. بلافاصله صداي گريه نوزاد 27روزه قطع شد و من با نگراني به طرفش دويدم و فهميدم او فوت شده است. آن روز خيلي ناراحت بودم و آنقدر گريه کردم که ديگر نميتوانستم حرف بزنم اما شوهرم کاملاً خونسرد بود و مرا تهديد کرد که حق ندارم درباره اين موضوع با کسي صحبت کنم. من نيز از ترس وي ماجراي قتل نوزادم را پنهان کردم. صبح روز بعد منوچهر جسد فرزندمان را در يک پتو پيچيد و به يک قبرستان برد و در آنجا دفن کرد زهرا افزود: سال بعد از اين ماجرا در سال83 من دوباره باردار شدم، اميدوار بودم اين بار فرزندم متولد شود و خودم از او مراقبت کنم. احساس ميکردم روزنه اميدي در زندگي تيره و تارم به وجود آمده است. شوهرم هميشه مرا کتک ميزد و از زندگي با او خسته شده بودم اما چارهيي جز سکوت نداشتم. پس از آن که باردار شدم احساس ميکردم روحيهيي دوباره پيدا کردهام و اين توان را دارم که بهخاطر بچهام همه سختيهاي زندگي را تحمل کنم. اما اين بار نيز منوچهر اميدم را از من گرفت. من يکماهه باردار بودم که يک روز شوهرم شروع به پرخاشگري کرد. او آن روز مواد مخدر مصرف نکرده و بهشدت عصبي بود و سر موضوعي بيهوده شروع به داد و فرياد کرد و به سويم حملهور شد و مرا به باد کتک گرفت. منوچهر آنقدر با مشت و لگد بهمن ضربه زد که جنين يک ماههام سقط شد. اما اين بار نيز بهناچار سکوت کردم. تولد عليمحمد، اميدي دوباره در زندگيام بود. او سه ساله شده بود پسر خيلي شيريني بود و من تمام وقتم را صرف مراقبت از وي ميکردم تا اينکه شوهرم او را نيز فلج کرد».
حالا بياييد اسمها را عوض كنيم. مقداري هم در سن و سالها تغيير دهيم. از ورامين هم به اصفهان برويم. به جاي منوچهر بگوييم پرويز و به جاي زهرا بگوييم اكرم. عليمحمد سه ساله را بكنيم كوكب 6ساله.عكس بعدي ما نمايي از زندگي دردناك كوكب است. اويي كه يكي نيست. نسلي است كه به قربانگاه برده شده. يكي از هزاران كوكب برباد رفته و تباه. زندگي كوكب را مرور كنيم:
قصه تلخ کوکب
«كوكب دختري 6ساله است و از همين سن و سال معتاد به مواد مخدر و مورد تجاوز واقع شده، مطبوعات رژيم در باره او نوشتهاند: «روزي که کوکب کوچولو را در مخروبهيي که دود ناشي از موادمخدر آن حال هر تازه واردي را به هم ميزد، پيدا کردند، مأموران هم با مشاهده پيکر نحيف دختر 6ساله که داغ بازيهاي کودکانه با عروسکها به دلش مانده بود بر بدنش آثار سوختگي و دردي را ديدند که هيچگاه التيام پيدا نخواهد کرد. آن روز مأمورها هم براي کوکب 6ساله گريستند.
او هنوز واژههاي کودکانه را با شيريني خاص تلفظ ميکند و در چشمهايش ترس و هراس ناشي از ناجوانمردي انساننماهايي که او را وحشيانه مورد آزار و اذيت قرار دادهاند، بهوضوح مشاهده ميشد». در ادامه گزارش آمده است:
ماجراي يک پرونده
ماجراي پرونده کوکب کوچولو از آنجا آغاز شد که مردي با مراجعه به کلانتري 12اصفهان با ارائه شکايتي عنوان کرد، همسرش با سرقت بعضي از لوازم خانه، دختر 6ساله او بهنام کوکب را ربوده و به نقطه نامعلومي متواري شده است.
با تحقيق در اين زمينه، فرد شاکي در ادامه اظهارات خود بيان کرد: «همسرم فساد اخلاقي دارد و چند سالي است که مواد مخدر مصرف ميکند و او بابت تهيه هزينه موادمخدر از خانه سرقت ميکرده است».
آغاز تحقيقات
«با مطرح شدن اين شکايت، مأموران انتظامي تحقيقات گسترده خود را در اين باره آغاز و اطلاع پيدا کردند، چندي پيش اکرم (زن تحت تعقيب) در يکي از محلهها در حاشيه خيابان تکديگري ميکرده است.
با بهدستآمدن اين سرنخ، تلاش براي دستگيري اکرم آغاز شد تا اين که چند روز پيش هنگامي که زن فراري قصد خريد مواد مخدر داشت، دستگير شد».
وو حالا با مادري رو بهرو هستيم كه معتاد است. مادري كه نه تنها معتاد كه فروشنده مواد مخدر هم هست. ادامه مي دهيم
پرونده در آگاهي
«با دستگيري زن متهم، پرونده در دستور کار مأموران پليس آگاهي اصفهان قرار گرفت و پس از اظهارات اکرم مبني بر اين که هيچ اطلاعي از سرنوشت دختر 6ساله خود ندارد، سرانجام وي زبان به اعتراف گشود و عنوان کرد: همراه يکي از دوستانم بهنام مرجان که او نيز به مواد مخدر اعتياد دارد، اثاثيه متعلق بهشوهرم را ربوده و سپس دخترم را نيز از محل خارج کردم و او در منزلي که معتادان و افراد معلومالحال به اين محل رفتوآمد دارند، زندگي ميکند.
اعتياد کوکب 6ساله
«وي افزود: وقتي کوکب را از منزل پدرش ربودم، او مرتب بيتابي ميکرد تا اين که او را به مواد مخدر معتاد کردم و هربار که او مقاومت ميکرد با فلز داغ شکم و دستهايش را ميسوزاندم و او اکنون بهترياک و کراک اعتياد پيدا کرده است.
وي افزود: از آنجا که افراد مختلفي به اين خانه رفت و آمد ميکردند، يک روز وقتي براي سرکشي به کوکب وارد خانه شدم او را مشاهده کردم که بهطرز وحشتناکي مورد تعرض قرار گرفته بود و در يک قدمي مرگ قرار داشت که وي را به بيمارستان منتقل کردم و با مداواي پزشکان از مرگ حتمي نجات پيدا کرد.
اين گزارش حاکي است با ارائه اعترافات هولناک زن معتاد، بازپرس دادسرا، دستور قضايي لازم را صادر کرد و با عزيمت مأموران بهمحل، تمام ساکنان خانه دستگير و در گوشهيي از يک اتاق مخروبه با کوکب 6ساله روبهرو شدند.
با دستور قضايي از آنجا که والدين وي بهدليل اعتياد به مواد مخدر و الکل صلاحيت نگهداري او را نداشتند، وي تحويل بهزيستي شد تا شايدآغازي براي زندگي او باشد».
رسالت آخوندها تنها گسترش جنايت نيست. آنها جامعهيي را جنايتكار و شقي ساختهاند كه هيچ حرمتي در آن باقي نمانده است. اگر كوكب 6ساله اينگونه مورد تجاوز قرار ميگيرد و اينگونه معتاد ميشود و اگر عليمحمد سه ساله به دست پدر اينگونه فلج ميشود، دختر 12سالهيي ديگر وضعيت بهتري ندارد. پدر در اسفند82 به قتل رسيده است. و دختر12ساله در جواديه تهران شاهد قتل پدر به دست مادر(به نام ليلا) است. او از همان كودكي ميآموزد كه تا آنجا شقي باشد كه تقاضاي قصاص مادرش را بكند و معلوم است كه آينده او چه خواهد بود. دادگاه رسيدگي به اين قتل بعد از 4سال شروع به كار كرده و حالا خبر را از روزنامههاي خود رژيم پي ميگيريم: «ساعت۱۰ و ۳۰دقيقه صبح(30مرداد86) ليلا در برابر قاضي حسيني كوهكمرهاي و ۴قاضي مستشار - شهرابي فراهاني، باقري، تردست و سالاري - قرار گرفت. در ابتداي جلسه آرش سيفي، نماينده دادستان به نظريه پزشكي قانوني كه علت مرگ را فشار بر عناصر حياتي گردن تشخيص داده بود، اشاره كرد. بعد هم خواستار مجازات متهم شد. سپس دختر ۱۲ساله قرباني در حالي كه به شدت ميگريست، با يادآوري جزئيات اختلافهاي شديد پدر و مادرش، گفت: مادرم با پسر جواني رابطه داشت. من هم ۲بار آنها را ديده بودم. روز حادثه پدرم وقتي از خواب بيدار شد مرا بهدنبال مادرم فرستاد. اما مادرم با پسر جوان قرار داشت.
بعد هم پودر سفيد رنگي از او گرفت. سپس محتواي بسته را داخل چايي پدرم ريخت و وقتي او بيهوش شد، با زنجير موتوسيكلت پدرم، او را حلقآويز كرد و دهانش را هم با چسب بست. من شاهد تمام صحنهها بودم و مادرم با سر و صدا وانمود كرد در غياب او پدرم خودكشي كرده است. دختر نوجوان در ادامه خواستار قصاص نفس - اعدام - مادرش شد».




