برهنگي
كاظم مصطفوي
تاريخ، برهنه بود
با تني كبود و كوفته
با زباني بركنده از قفا.
تاريخ معلم پيرم بود با عينكي سياه
و هميشه يادش ميرفت خاكستر سيگارش را بتكاند
وقتي كه از گوني چشمها
و قتل عام كودكان ميگفت.
حرفهايش را نميشنيدم
و بهسيگار دود زدة بين انگشتهايش خيره ميشدم
و ميگفتم
- با خود-
اين معلم پير
چه دل سنگي دارد!
چه طاقتي!
چه طاقتي!
چه طاقتي!
معلم پير
هميشه آستين خود را نشان ميداد و ميگفت:
«در اين كلاس سرد
اين شولاي نخ نما
با وصلههاي رنگين خود
رنگي نميگيرد
براي من
و تو
رنگي ندارد براي ما» .
ميگريختم از كلاس
ميگريختم تا خيابانهاي دور
تا كوچههاي تنگ
تا سينماهاي تاريك
تا گودالهاي پرآب
و ميخواستم
برهنه باشم در حوض يك تابستان گرم
و بشويم خود را
از هرچه رنگ
از هرچه ننگ.
با اين تن برهنه
تاريخ كجاست؟
تا ببيند ملال مرا
از اين همه جنون
وقتي كه ياوه و خرافه
برهنگي خود را از دست دادهاند
© کپی رایت توسط : besoye_pirozi ـ به سوی پیروزی (کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت است.)
برداشت مطالب فقط با اجازه کتبی و ذکر منبع امکان پذیر است .